Custom bride part : 1
_کلارا_
× خانم کلارا استیونز؟
سرم رو برگردوندم تا به مردی که اسمم رو گفت نگاه کنم
خورشید جلوی دید من رو گرفته بود تا زمانی که اون یک قدم دیگه به جلو برداشت چکمه های کابویی اش روی بتن ورودی ایستگاه قطار میکوبیدن حرکتش باعث شد الان دید واضحی ازش داشته باشم و از دیدنش متحیر شدم
به نظر میرسید میتونه همسن پدرم باشه نه اینکه پدرم رو بشناسم اما اگه بخوام سنش رو حدس بزنم تقریباً همسن بودن فوراً کمی از ترسی که احساس می کردم از بین رفت مرد خوبی به نظر میرسید خط لبخندش اطراف دهنش حتی با تمام چین و چروکهای صورتش مشهود بود موهای خاکستریش کوتاه شده بود پوستش در اثر آفتاب عمیقاً قهوهای شده، احتمالاً به دلیل سالها کار کردن روی زمین کشاورزی
+ بله خودم هستم
از روی نیمکتی که بیش از یک ساعت روش نشسته بودم بلند شدم قبلش داشتم به این فکر میکردم که آیا شوهر آینده ام میاد یا نظرش رو تغییر داده با گذشت هر دقیقه نگرانیم بیشتر میشد من حتی پول کافی برای گرفتن قطار از لوبو تگزاس رو نداشتم توی شهری در وسط ناکجا آباد گیر میکردم
× با عرض پوزش خانم امروز صبح یکی از نرده ها شکست و گرازهامون فرار کرده بودن باید حرومزاده ها رو جمع میکردیم از فحشی که داده بود کمی خجالت کشید
× طرز حرف زدنم رو ببخشید خانم
لبخند زدم و بهش گفتم که این برام آزاردهنده نیست
+ نیاز نیس جلوی من خوددار باشی من تو مزرعه کار کردم و با ده ها دامدار بزرگ شدم همه این فحشها رو شنیدم
× واقعا؟
سرم رو با موافقت تکان دادم
+ آره، تا زمانی که مادرم مریض شد و مجبور شدیم به شهر نقل مکان کنیم
هنوز درد و رنج توی لحن صدام مشهود بود هنوز تازه بود نمیتونستم پنهانش کنم حتی اگه میخواستم مادرم من رو کمی بیشتر از یک ماه پیش تنها گذاشت و من الان کسی رو ندارم
مزرعه ای که داخلش بزرگ شده شده بودم از بین رفته بود
مزرعه ما نبود اما بعد از سالهایی که داخلش کار کردیم، احساس میکردیم مال خودمونه مزرعه داران اونجا تنها خانواده ای بودن که من واقعاً میشناختم اما بلک ولز سال گذشته مزرعه رو بالا برد و فروخت و الان گزینه ای برای بازگشت به اونجا برای کار وجود نداشت
هیچ جا و مکانی برای موندن و کار کردن نداشتم
× بابت از دست دادن مادرت متاسفم
من فقط شانه ام رو بالا انداختم چون واقعاً نمیخواستم در موردش صحبت کنم
× این تموم وسایلیه که داری؟
با سرش به کیفی که کنار نیمکتم بود اشاره کرد
' تمام وسایلیه که داری؟ ' کلماتش درد داشت
+ آره، این تموم چیزیه که دارم
یک لحظه من رو بررسی کرد چشماش نرم شدن
× اون فکر میکنه قرار نیست تو بیایی
اون خندید و خطوط اطراف دهنش الان برجسته تر شده بودن میدونم که در مورد شوهر آینده من کیم نامجون صحبت میکنه
+ کاملا مطمئنه که من توی راهم
رفتم تا کیفم رو بردارم اما مرد زودتر کیفم رو برداشت
اون گفت: × اسم من ارله
کیفم رو برداشت و بهم چشمکی زد
× و نه مطمئن نیستم بدونه که تو قراره به مزرعه بیایی
این رو گفت و در حالی که کیفم رو به دست داشت برگشت و از ایستگاه قطار بیرون رفت در حالی که به سمت یک کامیون سیاه میرفتیم اون رو دنبال کردم قبل از اینکه در مسافر رو برام باز کنه کیفم رو پشت ماشین انداخت
در واقع باید کمی بهم کمک کنه تا سوار ماشین بشم این کامیون اونقدر بزرگه که به یه نردبان عجیب و غریب یا همچین چیزی نیاز داره
با بستن در پشت سرم کمربند ایمنیم رو بستم در حالی که از سمت راننده سوار کامیون میشد قبل از اینکه کلید رو بچرخونه و کامیون روشن بشه، کمربند خودش رو بست.
× با ماشین حدود یک ساعت تا مزرعه تو راهیم وقتی از این شهر خارج شدیم چیزی جز زمین کشاورزی نیست قبل از رفتن به چیزی نیاز نداری؟
+ خودش کجاست؟
نمیدونم چرا این رو گفتم اما از اینکه مردی که قراره باهاش ازدواج کنم اینجا نیست من رو به مزرعه ببره ناراحتم در واقع فکر میکردم قبل از رفتن به مزرعه اش عقد میکنیم این همون چیزیه که توی ایمیل گفته بود
وقتی از ایستگاه قطار بیرون رفت و درست در جاده ی خارج از شهر وارد شد تنها جوابش این بود : × مشغول بود
لبم رو گاز گرفتم در حالی که به ارل نگاه میکردم و چشمک دیگه ای بهم زد
با خودم درگیر بودم که در مورد نامجون سوال پیچش کنم یا نه اون احتمالاً تموم آنچه رو که بهش بگم به کش میگه علاوه بر این کش بهم گفت که این ازدواج چطوریه و چرا به همسر نیاز داره
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت اول رمان عروس سفارشی امیدوارم که خوشتون بیاد حمایت فراموش نشه
و اینکه اگر قرار هست مثل رمان همسایه دوست داشتنی من از رمان عروس سفارشی حمایت نکنید بهم بگید که الکی ننویسم و نزارم
× خانم کلارا استیونز؟
سرم رو برگردوندم تا به مردی که اسمم رو گفت نگاه کنم
خورشید جلوی دید من رو گرفته بود تا زمانی که اون یک قدم دیگه به جلو برداشت چکمه های کابویی اش روی بتن ورودی ایستگاه قطار میکوبیدن حرکتش باعث شد الان دید واضحی ازش داشته باشم و از دیدنش متحیر شدم
به نظر میرسید میتونه همسن پدرم باشه نه اینکه پدرم رو بشناسم اما اگه بخوام سنش رو حدس بزنم تقریباً همسن بودن فوراً کمی از ترسی که احساس می کردم از بین رفت مرد خوبی به نظر میرسید خط لبخندش اطراف دهنش حتی با تمام چین و چروکهای صورتش مشهود بود موهای خاکستریش کوتاه شده بود پوستش در اثر آفتاب عمیقاً قهوهای شده، احتمالاً به دلیل سالها کار کردن روی زمین کشاورزی
+ بله خودم هستم
از روی نیمکتی که بیش از یک ساعت روش نشسته بودم بلند شدم قبلش داشتم به این فکر میکردم که آیا شوهر آینده ام میاد یا نظرش رو تغییر داده با گذشت هر دقیقه نگرانیم بیشتر میشد من حتی پول کافی برای گرفتن قطار از لوبو تگزاس رو نداشتم توی شهری در وسط ناکجا آباد گیر میکردم
× با عرض پوزش خانم امروز صبح یکی از نرده ها شکست و گرازهامون فرار کرده بودن باید حرومزاده ها رو جمع میکردیم از فحشی که داده بود کمی خجالت کشید
× طرز حرف زدنم رو ببخشید خانم
لبخند زدم و بهش گفتم که این برام آزاردهنده نیست
+ نیاز نیس جلوی من خوددار باشی من تو مزرعه کار کردم و با ده ها دامدار بزرگ شدم همه این فحشها رو شنیدم
× واقعا؟
سرم رو با موافقت تکان دادم
+ آره، تا زمانی که مادرم مریض شد و مجبور شدیم به شهر نقل مکان کنیم
هنوز درد و رنج توی لحن صدام مشهود بود هنوز تازه بود نمیتونستم پنهانش کنم حتی اگه میخواستم مادرم من رو کمی بیشتر از یک ماه پیش تنها گذاشت و من الان کسی رو ندارم
مزرعه ای که داخلش بزرگ شده شده بودم از بین رفته بود
مزرعه ما نبود اما بعد از سالهایی که داخلش کار کردیم، احساس میکردیم مال خودمونه مزرعه داران اونجا تنها خانواده ای بودن که من واقعاً میشناختم اما بلک ولز سال گذشته مزرعه رو بالا برد و فروخت و الان گزینه ای برای بازگشت به اونجا برای کار وجود نداشت
هیچ جا و مکانی برای موندن و کار کردن نداشتم
× بابت از دست دادن مادرت متاسفم
من فقط شانه ام رو بالا انداختم چون واقعاً نمیخواستم در موردش صحبت کنم
× این تموم وسایلیه که داری؟
با سرش به کیفی که کنار نیمکتم بود اشاره کرد
' تمام وسایلیه که داری؟ ' کلماتش درد داشت
+ آره، این تموم چیزیه که دارم
یک لحظه من رو بررسی کرد چشماش نرم شدن
× اون فکر میکنه قرار نیست تو بیایی
اون خندید و خطوط اطراف دهنش الان برجسته تر شده بودن میدونم که در مورد شوهر آینده من کیم نامجون صحبت میکنه
+ کاملا مطمئنه که من توی راهم
رفتم تا کیفم رو بردارم اما مرد زودتر کیفم رو برداشت
اون گفت: × اسم من ارله
کیفم رو برداشت و بهم چشمکی زد
× و نه مطمئن نیستم بدونه که تو قراره به مزرعه بیایی
این رو گفت و در حالی که کیفم رو به دست داشت برگشت و از ایستگاه قطار بیرون رفت در حالی که به سمت یک کامیون سیاه میرفتیم اون رو دنبال کردم قبل از اینکه در مسافر رو برام باز کنه کیفم رو پشت ماشین انداخت
در واقع باید کمی بهم کمک کنه تا سوار ماشین بشم این کامیون اونقدر بزرگه که به یه نردبان عجیب و غریب یا همچین چیزی نیاز داره
با بستن در پشت سرم کمربند ایمنیم رو بستم در حالی که از سمت راننده سوار کامیون میشد قبل از اینکه کلید رو بچرخونه و کامیون روشن بشه، کمربند خودش رو بست.
× با ماشین حدود یک ساعت تا مزرعه تو راهیم وقتی از این شهر خارج شدیم چیزی جز زمین کشاورزی نیست قبل از رفتن به چیزی نیاز نداری؟
+ خودش کجاست؟
نمیدونم چرا این رو گفتم اما از اینکه مردی که قراره باهاش ازدواج کنم اینجا نیست من رو به مزرعه ببره ناراحتم در واقع فکر میکردم قبل از رفتن به مزرعه اش عقد میکنیم این همون چیزیه که توی ایمیل گفته بود
وقتی از ایستگاه قطار بیرون رفت و درست در جاده ی خارج از شهر وارد شد تنها جوابش این بود : × مشغول بود
لبم رو گاز گرفتم در حالی که به ارل نگاه میکردم و چشمک دیگه ای بهم زد
با خودم درگیر بودم که در مورد نامجون سوال پیچش کنم یا نه اون احتمالاً تموم آنچه رو که بهش بگم به کش میگه علاوه بر این کش بهم گفت که این ازدواج چطوریه و چرا به همسر نیاز داره
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت اول رمان عروس سفارشی امیدوارم که خوشتون بیاد حمایت فراموش نشه
و اینکه اگر قرار هست مثل رمان همسایه دوست داشتنی من از رمان عروس سفارشی حمایت نکنید بهم بگید که الکی ننویسم و نزارم
- ۵۴۱
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط